آثار منتخب  جلسات ترم اول 86 -87

 

وشكر مي كنم از اينكه حالتان خوبست

وچشم روشن و ناز و زلالتان خوبست

نه عشق معرفتي نه مرام و احساسي

در اين ميانه فقط خط و خالتان خوبست

و مي روم به عقب درحدود هفده سال

ميان بازيمان قيل و قالتان خوبست

چقدر بوري موي شما تماشائيست

وآن تشابه رنگين شالتان خوبست

(همای اوج سعادت بدام)تان افتد

برای کشتنم اینبار فالتان خوبست

جرقه مي زند اين فكر در سرم گاهي

براي قافيه هايم جمالتان خوبست

وذهن خسته ي من با خيالتان درگير

وحال و حوصله ام با وصالتان خوبست

 

فوادفريدونيان

 

***************************************

 

وقتي نگاه مي كرد

آشفته مي شدم

و هر چه قايق بود غرق مي شد

ð

حالا آرام آرامم

جسد هاي مرده ي اميد را در خودم نگاه مي كنم

ð

ساحل خراب چشم مادرم

تكه تكه موج هاي خسته را جمع مي كند

ð

تو كدام دريايي؟

تيره ي مشوش ديروز يا امروز آبي آرام؟

 

ترانه جلالي

***************************************

دود سيگار و فضاي تيره و تار سحر

عقربه در صفحه ساعت كه مي شد تنگتر

سفره ي نان بيات و چاي تلخي و پنير

غرش رعدي و موج راديو با يك خبر

ساعت احساس، ميدان جنون، روز سياه

قتل عام دختري با دست هاي يك پسر

محكمه آغاز مي گردد به نامي آشنا

در حضور كركسان و نقشه اي شوم از بتر

جرم سنگين شما اكنون قرائت مي شود

عشق را مي ديدي و از او نمي كردي حذر

با نگاه اولي كه خنده اي بر سينه داشت

دل سپردي گر چه بايد دل سپرد اما نه هر...

سر به دار آويخته بر تو سفارش مي كنم

دل ربودي از من و از ديگري ها دل مبر

 

فاطمه كياني

 

***************************************

 

از مژگان آويزان

آويزه ي قلبت

پلك نزن!

*******

نگاه كن

پنجره ي سياه پوش

 

لباس بعد از عيد به او مي آيد

 

سميرا طالبي

 

***************************************

 

براي تو چه فرق مي كند

آفتاب و مهتاب نديده يا ولگرد خياباني

هر دو را سوت بزن در بن بستي كه مست مي روي

بي هيچ عذاب وجداني

كه وجدانت را سر بريدي به چاقوي شهوت

هماني كه به گردن برادرت زدي و

گيسوان دختران زنده در گورستان تن.

فرو مي بلعم نفس هايي كه آتش زد تو را در شبي كه مهتاب هم نظاره گر نبود...

 

مريم تركابادي

 

***************************************

 

تو به من مي تابي

مي خرامي ز هوا

مي نشيني بر آتشكده ي پر دردم

مي رود ترديدي كه مرا ويران كرد

مي شود تعبيري كه ز انفاس كل ياس بخواست

آري امروز مي شكفد قلب مرا

قلب من بيدار است

و دلم مي خواهد بنويسم از تو

از شقايق ـ عاشق

از بهاران  باران

از بيابان  سوزان

از درخشش تابش

و زمن دلها برد

به تماشاي فغان

من زخود هيچ ندارم بنويسم بر تو.

 

مرضيه شباني سفيد دشتي

 

***************************************

 

آبي نبود

دريا شدم

تا بي كرانه

بي تاب بود

ساحل شدم

تا هميشه

در چهار چوب چشم خويش

دور تا دورم را چيد تا جا بگيرم

اكنون سالهاست خاك مي خورم.

ترانه جلالي

 

***************************************

 

غزل هايم بي وزن و بي معنا

پدر بزرگ

كنار پيپ خود، دراز كشيده است

و شايد زندگي هميشه بي معناست

حالا كه مرگ

در كوچه ي بن بست ما

هميشه ناگهاني ست

آقاي معلم!

اجاق نفتي ما عطسه مي كند

مگر چند هفته مانده

به عصر يخ بندان؟!

ð

هندوانه ي كوچك

آبستن هزار جوجه مي شود!!

 

  مهدي نظارتي

 

***************************************

 

ابرهاي آبستن بي كار

لكه هاي سياه نازا

تو را مي بارند.

و آسمان مرا دريغ مي دارند

تو اي كه با لباس مرغابي مي پوشي

 مني كه برهنه به قله مي رسم

ð

راستي!

نگاه هاي خشك كمبود 

چه ارتفاعي از جنون مي خواهند؟!

 

سميرا طالبي

 

***************************************

 

بر باد رفته

گوهر سنگي اوستايي وجودم

شكست، وصدايش در گلو خفته شد

تا،

تولد دوباره ي تو، در من

تا، خطي بي انتها

 

  سميرا شفيعي

 

***************************************

 

به پارگي دستانت تن بسپار

وقتي براي چيدن تو مي رويد

 نه شكفتنش

يادت هست ...

 چگونه با سلابتي آكنده از فرج احساس

ميفرمودي:

من پارگي دستانم را به جراحت قلبت ترجيح مي دهم

 اي كاش مرگ گاهي فراخواندني بود..          

 

موسوي 

 

***************************************

 

آن روزها كه،

من تعبير روشني از خواب هاي تو بودم

آن روزها كه،

شاخه هاي سبز بلندم

باخالي فضاي وجودت هماغوش مي شدند

آن روزها كه،

غزل هاي عاشقانه ي تو

با ترانه هاي سپيد نگاه من

هم رقص مي شدند

آن روز ها كه،

 در ركاب باد،همراه آب،

گم شدند در كوچه هاي خزان

آن روزها كجاست؟

 

ترانه جلالي

 

***************************************

 

خداي من

چقدر باورش سخت است

من، حق زيستن را فراموش كرده ام

حتّي، حق انسان بودن را

من، تمام دندان هاي خود را يكي يكي بريده ام

قبل از ورود به شهر تليد نان و الكل

شهر عيش هاي منسوخ 

شهر گنجشك هاي لاغر

خداي من چقدر گفتنش سخت است

چقدر باورش سخت تر...

 

مهدي نظارتي

 

***************************************

 

گل چيد و خودكشي ...

كل زدند

گل ها شدند تزئين خانه اش

و مردي

ديوار ها را آب مي داد

 

********

پيدايش كه مي كنم مي خندم ،

مي خندم،

مي دوم،

مي رقصانم

و بازي از سر

پشت ناداني، بسر گذاشته ام

و او قايم شده پشت همين جا

 

 سمیرا طالبي

 

***************************************

 

 

وقتي براي بي تو بودن چاره اي نيست 

پيش نگاهت حرمت دل كاره اي نيست

خشم ولي در انجماد كوه مرده

در ذهن تبدار زمين فواره اي نيست

تنديس كوه و آتش و دريا نه انگار

از تو ميان اين غزل انگاره اي نيست

تو سرزمين بكر و دور تنهايي

نام تو در جغرافياي قاره اي نيست

شاعر شدم از چشم تو چون ناگزيرم

جز از تو گفتن در غزل ها چاره اي نيست

 

  راضيه اكبري نيا

 

***************************************

بگو قل اوحي اوحي تصور كرده بر دلها

بگو جانان من جانا بگو قل اوحي اوحي

بگو لبيك جانانم صدايت عطر قرآن

بگو تا اوج برگيرد به نام تو شفاهايم

بگو پيچيده در جامه بگو باور به هنگامه

بگو تا پر صدا چرخه فلك در اوج مستانه

بگو اينبار مي خواني بگو اينبار مي گويي

بگو اقراء بگو ربك بگو تا اوج برپايي

أنا الأمي أنا اسائل أنا المحروم و الحائل

بگو اقراء بگو والشمس و الطارق

بگو تنها كس خورشيد بگو الشمس و التوحيد

بگو لبيك جانانم بگو مي يا كبت مهشيد

بگو جان نفس هايم بگو قرآن بخوان جانم

بگو اينبار مي دانم كه مي خواني تو قرآن

محمد گفت اقراء گفت محمد گفت با گل جفت

پر از عطر وپر از غوغا گل ناباوري بر خفت

پر از غوغا شد آنجا شب پراز نور سماواتي

پر از تكبير و پر لبيك زمين آسمان باقي

زمين هنگامه برچرخاند محمد گفت و خاتم دا

الهه ميوندي نژاد

 

***************************************

بابا كه مثل هميشه اما نه امكان ندارد 

 دستش ز دم سرد دست باباي من جان ندارد

باران و مردي كه با اسب شايد پدر باشد اما 

مردي كه آمد پدر نيست او غصه ي نان ندارد 

 

راضيه اكبري نيا

 

***************************************

 

(در سوگ قيصر)

ققنوس هاي شهر من

بوي خاكستر را ، فراموش كرده اند!

وقتي كه دانه هاي سيب،

از چشمهاي دختر آدم فرو چكيد

بهشت براي آدم ناگزير شد

وقتي كه دستا هاي بريده اي

رسالت هزاران پيامبر را به دوش مي كشيدند

و نيل، كنار خسته ي فرات به دو نيمه شد

بار ديگر بهشت

براي آدم، ناگزير شد!

بار ديگر

وقتي كه موسي

عصاي خود را كنار خسته ي فرات جا گذاشت...

 

مهدي نظارتي زاده

 

***************************************

 

بر پشت بام خانه من بيشتر بتاب

بر انجماد حشيه اين خانه آفتاب

دلگيرم از تمامه ي ديوار هاي شهر

از چشم هاي سربيه و از كوچه هاي خواب

من در حصار مرده ي اين شهر مرده ام

در حجم اين دقايق دلگير و بي شتاب

دست كسي شعر مرا مسموم مي كند

اين دستهاي موذيه در حال ارتكاب

درگير و دار يك غزل محكوم مي شوم

من روبروي آينه در چهار چوب قاب

خون در رگ اشعار من يخ مي زند وتو

بر پشت بام خانه ي ما بيشتر بتاب....

 

راضيه اكبري نيا

 

***************************************

 

حوصله ام را

خاك مي كنم

براي كرم هاي اوّل پايييز

ديگر، به روستايمان بر گرديم

اينجا، در اين شهر شلوغ بي پايان

ما و تمام روستايمان

زير شني هاي اتوبوس له مي شويم!

پدر بزرگ!

دلم براي چوب دستي تان

چرت مي زند

وقتي كه مرگ

از گلوگاه قبرستان

براي مرده ها، دست تكان مي دهد!!

مادرم، پنج شنبه ها براي مرده هاي شهر حلواي نذري مي پزد

پدر بزرگ!

دخترت، چقدر مهربان است...

 

 مهدي نظارتي زاده

 

***************************************

 

ميان آن ذره هاي كاتوره اي مسلول  

نفس بكش 

تا نرود خاطرات گيج گذشته ات

در ذهنيتي كه من آن را

حفره لاغر فراموشي

مي دانم

وقتي خاك ها مهر را مي برد

و تو گم مي شوي

ميان آواري از زجه هاي من نفس بكش

 

فتحي

 

***************************************

 

گرم است هوا درون اتوبوس

ملت همگي تشنه به خون اتوبوس

بيست تومان بليط من گم شده است

من مي روم انبار بدون اتوبوس

*****

برايم مي كني بال و پرت باز

بيايي در كنارم روز و شب باز

ولي آويزه ي گوشت نكردي

كبوتر با كبوتر باز با باز

****

هميشه مي خنديد تند و تيز، آهسته

و زود گم مي شد زير ميز آهسته

معلمش مي گفت: بي عدالتي يعني؟

پاسخش اين بود چيز چيز آهسته

و زنگ آخر هم مي دويد تا كافه

درون كفشش رفت سنگ ريز آهسته

و قهوه چي با داد پس كجاست اين تن لش

و آرزويي كرد كاش عزيز... آهسته

بساط او پهن است دست و صورتش خاكي

و مي فروشد باز خرده ريز آهسته

وآخر شب يك لاي لاي شيرين

كه يك مگس مي كرد ويز ويز آهسته

و صبح كه شد او دوباره مي خنديد

چه سر به زير او رفت پاي ميز آهسته

 

فروغ زماني

 

***************************************

 

تو خوابِ من خبر ها يّيِ امشب

تو قلب لحظه غوغايي امشب

رسيده موقع بيداري عشق

شروع شعر عالم داري عشق

چكيدي روتن مغرور اين درد

تو آتيش بازو من خاكستر سرد

بذار تعبير خوابم باشي امشب

كه آبم ... نه سرابم باشي امشب

بذار مستي مونُ از سر بگيريم

بذار با دست خالي پر بگيريم

به پاي شمع آزادي بسوزيم

واسه درموندگي پاپوش بدوزيم

حالا كه بينمون غم سر به زيره

تو بزم شادي، ماتم گوشه گيره

بخند تا غصه لب ها شو ببنده

بگو يا «عشق» تا بخنده

 

الهه كرمي

 

***************************************

 

نشسته بود و نگاهش دوباره با من بود

و جويبار لبانش حريص گفتن بود

سلام كرد ه به رويم گرفت دستش را

و دست من چه غريبانه روي دامن بود

و خنده ي نمكينش اگر چه بغض آلود

ولي شبيه نگاهش زلال و روشن بود

دوبار از سر اوّل دوباره از سر سطر

همان كلام هميشه كه غرق لطفاً بود

و من كه ساده گذشتم از اين همه اميد

خداي من نكند جاي قلبم آهن بود

 فرزانه موسوي

 

***************************************

دخيل مي بندم

به اور شليم

همانوئيل، همين نزديكي هاست

ستاره ي قطبي، چشمك زد

و اشعيا

خبر از كودكي پاك مي دهد

تمام شنبه ها

به انتظار نشسته ام

آه، همانوئيل!

آه، اشعيا!

آه، دخيل هاي اورشليم!

من، تمام شنبه ها به انتظار نشسته ام

آي! ستاره ي قطبي!!

 

 مهدي نظارتي

 

***************************************

 

قرن ها و قرن ها

اگر بگذرد

اين مرغ نجاست خوار

پاك نمي شود، هرگز!!

****

جوجه ها را، آخر پاييز....

آقا! اجازه؟!

من، همين امروز اعتراف مي دهم!!

****

شايد هوس پاك

همان عشق زليخاست

كسي چه مي داند؟!

                                                                                    

 مهدي نظارتي

***************************************

 

گفت مرا با تن شعرم بياويز

و دستي گردن شعرم بياويز

بيا شعر مرا هم شاعري كن

تنسش مرا با نفس هايت براگيز

نگاهت مرزبين كفر و دين است

نگفتي از من و چشمم بپرهيز

من از محدوده ي ايمان گذشتم

تو بر بيداد دستانم به پاخيز

هنوز اينجا غزل هايم غريبند

و بغضي با دلم دائم گلاويز....

 

راضيه اكبري نيا

 

***************************************

 

و زَن و زمرمه ي شاعرانه ي باران

به روي خرمني از جنس ناب ابريشم

نگاه منتظري سمت درب خانه كه باز

شبيه هر شب ديگر فشرده مانده به هم

خداي تيك تيك ساعت رسيدن به جنون

كه روي طاقت زن راه مي رود كم كم

به ياد روز اوّل ديدارشان دلش خون شد

به ديدن گل چايي تازه آمده دم

به ياد عصر همان روز سرد پاييزي

كه مزه داشت دو فنجان چايي با هم

كه قطره قطره ي اشكش دوباره جاري شد

به روي گونه ي زردش شكفته شد شبنم

و شب كه رد شده از نيمه و نيامد مرد

كه از همان در خانه صدا كند مريم!

 

  فرزانه موسوي

***************************************